تبلیغات


«وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیم» - خاطره ی یک بسیجی

«وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیم»
 
این خاطره که میخوام بگم مربوط به اون زمانیه که گشتای بسیج به راه بود و همه چی خوب
یک بزرگواری فرمانده تیم ما بود؛ جانباز بود و آزاده یه چشم نداشت یعنی دشمن از جا درش آورده بود.
خلاصه داستان از اونجایی شروع میشه که این فرمانده ما به یک دختر خانوم بی حجاب با کمال آرامش و احترام میگه دخترم حجابت رو درست کن.
دختره هم در کمال پر رویی و بی حیایی میگه: درست نمیکنم تا چشت درآد .
حاجی ما هم در جواب میگه : چشمم در بیاد حجاب تو درست میکنی ؟
اونم میگه: آره
حاجی ما هم چشم مصنوعیش رو در میاره میگذاره کف دست دختر!
دختره هم انگار عزرائیل دیده باشه جیغ میزنه و الفرار
جماعت که معرکه دختر رو میدیدند از خنده مردن

خلاصه بسیجی برای برقراری حیا تو جامعه حاضره چشماشم دربیاره





برچسب ها: بسیجی، جانباز، بی حجاب،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 بهمن 1392 توسط حانیه همــایون
تمامی حقوق مطالب برای «وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیم» محفوظ می باشد